معرفی وبلاگ
به نام خدا اینجا یه راه هست که از دل شب می گذره.شبهایی که ماه و ستارهاش همیشه حاضرن و منتظر خورشیدن یه مکان امن توی دل شب، اینجا بی دلهره از شبای تاریک چراغی روشن کردم، فوتش نکنید این راه رهگذر زیاد داره.
نویسندگان
baranesetare
SOHA_1990
دسته
دوستان
بزرگان
خبري ها
آرشیو
آمار وبلاگ
تعداد بازدید : 6004
تعداد نوشته ها : 17
تعداد نظرات : 21
Rss
طراح قالب
موسسه تبیان
روي صحنه سعيد بهم دست تكون مي داد، اجراي اولش بود و كاملا موفق بود، مسلط بود روي اعصابش علي رغم اينكه بعضي از رفقا هياهو مي كردن، واسش دست تكون دادم نديد، بلند شدم و كلي ايما اشاره كردم تا ببينه، بعد از تئاتر نوبت اجراي موسيقي بود، موسيقي كه شهريار و بروبچه هاي هنرمندش اماده كرده بودن، شهريار تار مي نواخت، همه چي بلد بود ولي اعتماد به نفس نداشت.خدا خدا مي كردم كه جلوي اين همه ادم بي جنبه كارشو خوب انجام بده، وقتي تمرين مي كردن خيلي منظم بودن. با تشويق رديف  پنج رديف اول و هو كردن سه رديف ا
دسته ها : شب نوشته ها
پنج شنبه هجدهم 12 1390 20:43
هواي سرد شب عاشوراست. اون قدر سرد كه دست هات رو حس نمي كني و فقط وقتي دستت با ارادت مي خوره به سينه َت مي فهمي كه دستت هنوز هم نذر حسينه. سه ساعته كه آواره ي كوچه  و خيابون شدي و با رفقات سكوت شب رو با اين دم مي شكني : امشبي رو شه دين در حرمش مهمان است مكن اي صبح طلوع مكن اي صبح طلوع اين ذكر رو دوبار تكرار مي كني و خاتمه اش يه حسين بلندتر مي گي تا دسته ي پشت سري بفهمه نوبت اوناس و صداشون از دور مياد كه: عصر فردا بدنش زير سم اسبان است، مكن اي صبح طلوع مكن اي صبح طلوع. زنجيززنها و صداي ط
دسته ها : شب نوشته ها
سه شنبه بیست و دوم 9 1390 19:22
فصل سرديه! انقدر سرد كه تا مغز استخون ادما رسوخ كرده و سوزندشون. انگار يخبندان موعود شروع شده . ميگيد نه؟اما من مگم اره... يه نگاه بندازيم دوروبرمون راه دوريم نريم همين ما ادما واسه گريز از سرما به جان و مال و ناموس هم ديگه حمله و تجاوز ميكنيم حتي به داشته هاي خودمون!همه رو ريختيم تو اتيش حرص و طمعمون...واسه چي؟ چي اينقد مي ارزيد كه ادميتو شرف و غيرت و ابرومونو واسش سوزونديم؟ توي اين زمحرير هركس به فكر "بيشتر"خواهي خودشه! مگه نه؟ خودمونم نمي دونيم اين زياده خواهي از همه چي چه يه لباس قشن
دسته ها : باراني ها
شنبه بیست و هشتم 8 1390 22:45

خاطرم نيست كه تو از باراني يا كه ازنسل نسيم
هرچه هستي
گذرا نيست
هوايت بويت
فقط اهسته بگو
با دلم مي ماني


تن خسته ي يه لبخندم!يه لبخند باروني بهم بده يه چيكه از رحمتي كه مي توني
ببارون بغضتو رو حســرت ترك خـوردم بـــذار با تو جون بـگــيره تــن يـخ كـردم
 نگاه زردم از هرچـي پاـــييزه بيــــزاره نگاهي كن به پايان ايـن برگ بـــيــچــاره
دسته ها : باراني ها
شنبه بیست و هشتم 8 1390 1:31
ايستادم مات و مبهوت،رنگ وروي موزائيك هاي كف حياط پريده، هرزگاهي صداي كلاغي از دورترها مياد، به لباي خشكيده باغچه نگاه مي كنم جوري ترك خورده كه انگار سال هاست لبي تر نكرده ،درختهاي پير البالو خميده و نيمه عريان با اخرين برگهاي زرد خود وسط حياط جا خوش كردن، به ياد ميارم هنوز شيش ساله بودم؛ تابستون بود خناكاي موزائيكهاي خيس و بوي خاك نم خورده باغچه، طراوت مواج در فضاي حياط، اسمون ابي، اخ چقدر گذشته! يادمه گنجيشكا لابلاي شاخه هاي البالو غوغايي كرده بودند درست مثه ما بچه ها كه زير سايه سار شون دنبا
دسته ها : باراني ها
سه شنبه دهم 8 1390 16:53
يه ظهر گرم تابستونه؛ همه توي خونه هاشون دچار خواب بعد ناهارن.نويد اروم از توي جيب باباش ساعت جيبيِ قديمي ِ پدرش رو بر مي داره؛ اخه دوس داره احساس بزرگي كنه.بي سروصدا از خونه مياد بيرون.پاهاش دارن مي برنش سمت خونه ي علي، نويد با دهنش صدايي شبيه بوق اتوبوس رو در مياره، علي توي حيات صداي اين رمز كودكانه رو مي فهمه و سازدهنيشو بر مي داره و مثل يه موشك خودشو ميندازه توي كوچه.نويد حرف ميزنه و علي صداي سازدهنيشو در مياره و كم كم به خونه ي مهدي نزديك ميشن.دونفري براي احضار مهدي صداي بوق اتوبوس رو تكر
دسته ها : شب نوشته ها
يکشنبه اول 8 1390 15:14
يه روزايي بود خيالم دوتا بال داشت قده بالهاي فرشته ها ... وقتي خيالت پروازي ميشه زندگي سخت مي شه ... يه بار اقاي ايرانخواه معلم سال چهارم ابتداييم روي تخته يه سوال نوشته بود «چرا اول پاييز مدرسه مي رويم؟!» كنارش سمت راست هم نوشته بود موضوع انشا! ... دو سه هفته مي شد نرفته بودم واسه انشا خوندن و طبق دفتر نمره به احتمال زياد بچه ها مي گفتن علي نوبت تو ميشه ... روي اين پيشگويي ها بچه ها كلي تحقيق مي كردن!فكر مي كردم واقعا چرا اول پاييز؟ چرا مدرسه رو بهار شروع نمي كردن تا زمستون ب
دسته ها : شب نوشته ها
جمعه اول 7 1390 19:3
ماه خدا امد.  ماهي كه اگر تو نگاهت را برنگرداني، براي ما ماه رحمت و بركت خواهد شد.  دعا كن براي قلب ما، براي قلوب مريض و منيب ما. كه تو خود دل نشيني، و قلب مريض منيب ما ياراي ادراك تورا ندارد. مي گويند زمان غيبت توست.  اما توكه حاضري، زمان نيست، عصر حضور توست. اري عصر، عصر اغاز يك دوره نيست، بلكه پايان دوره است، پايان دوره ي تاريك غفلت زده ي بشر امروز. تو حضور داري، ما همه غايبيم. اي افتاب اميد ما!  كي طلوع ظهورت را از پشت كوه دلتنگيمان به نظاره بنشينيم؟ كي از چشمه ي اشك
دسته ها : شب نوشته ها
پنج شنبه بیستم 5 1390 5:50
بسم الله الرحمن الرحيم نمي دونم از كجا بايد شروع كرد ... هر وقت خواستم بنويسم تا به نقطه ي شروعش فكر مي كردم ... اين قدر تو فكر و خيال غرق مي شدم كه اخرش قلمم دق مي كرد و مي رفتم سراغ مراسم تدفين و خاكسپاري اراده اي كه براي نوشتن داشتم. ولي الان كه ميخوام بنويسم نه قلمم دق مي كنه نه من چون اين قدر با قلمم بي ربط و با ربط رو با هم كنار هم مي چينيم تا يه ايده بياد تو ذهن سرتاپا بي خبرم. چند وقته زياد فكر نمي كنم  به قول يه حاج اقايي كه همه مون مي شناسيمش مي خوام به بازيابي اون فكرايي ك
دسته ها : شب نوشته ها
يکشنبه بیست و پنجم 2 1390 14:45
عید دیدنی به نام خدا خورشید از افق به شهر سرک می کشد و ندای خدای احد در سراسر شهر می پیچد ... امروز از سحری مختصر مادرش خبری نیست .. آری عید فطر است. دعای عهدش را خوانده است ... صبح امیدوار ِ جمعه است. پیراهن سفید چهار خانه اش را پوشیده است ... همان که مادر دوخته برایش. چفیه اش را از کنار قاب عکس امام خامنه ای که درست بالای میز تحریرش همیشه لبخند می زند بر می دارد ... 18 شاخه گل را از کنار دفترش بر می دارد ... جلوی ایینه ایستاده است .. ایینه نگاهی به او می اندازد و می گوید : ساده ای ...
دسته ها : شب نوشته ها
شنبه سوم 7 1389 10:1
سرش را به شیشه ی اتوبوس تکیه داده ... از پدر ش می پرسد:  - بابا ؟ پدر ارام سرش را از کتاب دعایش برمی گرداند و چهره ی پسرش در میان نور کم سالن اتوبوس پیدا می کند و با لبخندی ارام می گوید : - جانم علی اقا؟ پسرک سرش رو به شیشه ی اتوبوس می چرخاند و انگشت کوچکش را رو به چراغ های روستایی که در شب نمایان است می گیرد و امیدوارانه می پرسد :- وقتی رسیدیم اون چراغا یعنی رسیدیم امام رضا؟ پدر سر پسرک را به سینه اش می گذارد و دستش را روی سر پسرک می کشد و می گوید:  - نه علی اقا ... تو بخو
دسته ها : شب نوشته ها
سه شنبه شانزدهم 6 1389 1:25
روی پشت بام خانه ای کودکی رو به اسمان خوابیده است... در خواب می بیند که گویی 20 سال بزرگتر شده است... گرفتار و رنجور... دیگر معنا کردن صدای گنجشک های روی درخت برایش اسان نیست... ارزو می کند که از خواب بپرد و ببیند که هنوز کودکی با قد کوتاه و پیراهن چهارخانه ی قرمز است که برای برداشتن زرد الو های لب تاقچه باید همه ی بالش های اتاق را زیر پایش بگذارد.. در میان این خواب اشفته است که ارزو می کند بیدار شود و ببیند که  هنوز همان کودکی است که با درخت خانه ی پدربزرگش دعوا می کند  و برای مو
دسته ها : شب نوشته ها
دوشنبه یازدهم 5 1389 22:32
آسمان سپـیـد پـوشـیده و بـه افـق می رود برای اسـتـقـبال از خورشید زیبـای جـمـــعه ی من من ایــنجایــــم خدا...  پـشـت پنجره....دلـهـره نـدارم....سجـاده ام هـنوز پهـن است.....هـنوز دعای عـهـدم را نخـوانـده ام.....  بزرگـترین معــجزه ی امـروزم را به نگاه می کنم...و زیر لـبم «اللهم کن لولیک....» می خـوانم.... خـدای خوبی  دارم  به تو می انـدیـشـم...من ایـنگـونه نمازم را تعـقـیـب می کنم.... تا ببینم این نماز مرا تا کجا می بـرد؟.... می دانـــی خـدا...وقتی که
دسته ها : شب نوشته ها
دوشنبه یازدهم 5 1389 22:30
رهبرم.... دلم گرفته است.... کسی برایم از تو نمی گوید..... کسی برایم از امام روح ا... نمی گوید.....همه از تورم از انرژی هسته ای از جام جهانی از بیانیه های رنگی  از ........... می گویند!  دیگر کسی برایم آوینی نمی شود  تا با دوربینش برای من جبهه ها را گریه کند؟! رهبرم ..... من گم شده ام.............. پدرش می گفت  در سنگر ما مردی بود خوش سیما و خوش قد و بالا و خوش صدا...همیشه روزه ی عباس  و مشک و چشم های پر از خون..... ولی یک  روز یه خمپاره یه بمب نمی دانم
دسته ها : شب نوشته ها
دوشنبه یازدهم 5 1389 22:17
لنگ لنگ راه می رفت. کوچه ها هموار اما او همیشه لنگ می زد. کودکان او را مسخره می کردند که با دو پای سالم و جاده های هموار باز هم لنگ می زند.  شبی مرد لنگ از کوچه ی ما گذشت. من پشت پنجره بودم. اسمان خورشید نداشت و جشن ستاره ها بود. ماه به دیدار کوچه ی ما امده بود و من شاهد تنهایی مرد بودم. کوچه ی ما مهمان نواز است. دو مناره ی بلند و گنبدی فیروزه ای رنگ دارد. در کوچه ی ما کسی لنگ نمی زند.......همه خوابند......حتی جیرجیرک ها.... پسر با خود اندیشید که این مرد که پایش سالم است
دسته ها : شب نوشته ها
دوشنبه یازدهم 5 1389 22:7
گام هایش را سریع تر بر می دارد تا شاید بتواند پا به پای ثانیه ها حرکت کند و این بار دیگر به موقع به مدرسه اش برسد.تنها یک کوچه ی دیگر باقی مانده است. این کوچه را خیلی دوست دارد.درختان کاج این کوچه بلند و پر از پرنده است. درخت ها دلخوشی رهگذران و پرنده ها دلخوشی درختان. در میان کوچه ساختمان عظیمی از شیشه های تمیز و براق و صد البته گران قیمت از زمین سر در اورده و بیشتر درختان زیبای کوچه را از خورشید تازه ی صبح محروم کرده است. نزدیک این غول شیشه ای زشت پیکر قطاری از اتومبیل های خدمتگزاران
دسته ها : شب نوشته ها
دوشنبه یازدهم 5 1389 22:1
برگ...يه صبح زرد پاييزي...  تو يه كوچه ي خلوت ... يه خونه ي كوچيك با درب رنگ پريده ي قديمي... يه اتاق نيمه روشن... يه سجاده ي پهن و يه پنجره ي باز... و يه پسر كه سرش رو به شونه هاي ديوار اتاقش تكيه داده و به حيات نگاه ميكنه و بلند بلند به آرزوي كوتاهش فكر مي كنه... به داشتن يه دوست... هرروز صبح روي به صبح به اين آرزوش فكر مي كنه... نسيم مسناجر شاخه هاي خونه ي قديميش از لاي شاخه مياد پايين دستاشو رو صورت پسرك مي كشه و از پنجره ميره تو اتاق و بوي صبح مي پيچه تو اتاقش... برگ
دسته ها : شب نوشته ها
دوشنبه یازدهم 5 1389 21:58